تبليغاتX
عروسک کوچولو
عروسک کوچولو
خاطرات سونیا از زبان مامان الی



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/09/06 توسط مامان الی

امرو آخرین روز آبان است .... یادش به خیر درست یک سال پیش همین موقع شما در شکم مامان بودی .... وقتی آبان ماه تمام شد و به آذر رسیدیم کلی ذوق کردم و با خودم مثل بچه های کوچیک هی حساب می کردم که کی به دنیا می آیی .

نمی دونستم مادر شدن یعنی چه فقط می دونستم جنینی در وجودم رشد کرده و عاشقانه دوستش دارم و هر روز باهاش حرف می زنم دستم رو روی شکمم می گذارم و براش دعا می خوانم و از خداوند می خواهم که به سلامتی کودکم به دنیا بیاد ....

در تمام این ایام مادر مهربانم کنارم بودند برام غذا می دادند و  درکارهای خانه کمکم می کردند .



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/08/30 توسط مامان الی

سلام سلام صد تا سلام عزیزم ......

مبارک مبارک مروارید جدیدت مبارک ....

ناز گل مامان ..... دیشب (۲۵/۸/۸۸)ساعت ده دقیقه مانده به یازده مروارید جدیدی در دهانت دیده شد ...... این مروارید ها با ارزش ترین مروارید های دنیا هستند عزیزم ...... دوستت دارم نازگلم .

ماشاالله بهت دخملی.



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/08/26 توسط مامان الی

سلام سونیا جونی جونی .....

چند روزی است ک مامان جونت با عمه و عمو رفتند زیارت و تا یک هفته دیگه اونجان و باباجون بعضی وقتا میان پیش ما .....

دیروز روز خیلی شلوغی بود خاله بهاره اومده بودند اینجا تا کارت عروسی شون رو بهمون بدند و خیلی از دیدنش خوشحال شدم . سونیا جونم ایشالا بزرگ می شی و برای خودت دوستهای خوب انتخاب می کنی ، ایشالا دوستات مثل خاله بهاره خوب و مهربان باشند . خلاصه میگفتم که وقتی خاله اینجا بودند همزمان باباجون هم رسیدند ، زنگ زدم رستوران خانسرا و سفارش غذا دادم ( چلو کباب ) جای بابایی خالی بود ، من و باباجون نهار خوردیم و خاله بهاره رو هم هر چه اصرار کردم نماند میگفت بابا یعنی ۵ شنبه عروسیمه باید برم به کارا برسم. انگار همین دیروز بود که باهم روی یک میز و نیمکت می نشستیم و شیطونی می کردیم ..... خدایا چه روزهایی بود ، بعد از نهار با باباجون کمی عکس دیدیم و کمی براشون توی سایت از پاور لیفتینگ سرچ کردم ، آش پشت پای مسافرا رو پختم  .... تا اینکه عصرشد و بابایی اومدند .

دیروز بابایی خیلی دلشون می خواست والیبال برن ولی باور کن خیلی خیلی خسته بودم و از بابایی خواهش کردم پیش من بمونن و کمی کمکم کنند و برای چند نفر آش ببرند .

 



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/08/25 توسط مامان الی

دختر عزیزم امروز یازده ماهت تمام شد . دیشب بردیمت دکتر گفت ۲۰۰ گرم وزن کم کردی  قد و دور سرت هم ایده آل نبود به دکتر گفتم که استفراغ می کنی اون هم برات دارو نوشت و گفت تا ۲۰ روز باید همین دارو رو فقط مصرف بکنی بعد در مورد اینکه دیگه سینه منو نمیگیری بهش گفتم و برات شیر خشک ببلاک ar تجویز کرد . این شیر خشک آنتی رفلاکس هستش و دارای دانه های ژله ای مانند هست که در معده ته نشین می شن و بعداز مدفوع دفع می شن.

همان شب برات درست کردم ولی کلی بدت اومد و اصلا نخوردی من هم بهت شیر خشک نان ۲ دادم اون رو هم دوست نداشتی شیر پاستوریزه رو نسبتا راحت تر میخوری ولی زیر یک سال ممنوع است البته خانم دکتر می گه روزی یک نوبت بهش بدین اشکالی نداره ..

دختر عزیزم یازده ماهگیت مبارک عزیز دلم یازده ماهه که با وجودت گرمی بهم دادی شادم کردی بهم زندگی بخشیدی .. امیدوارم همیشه سالم سالم سالم باشی و خدا رو در زندگیت فراموش نکنی و بدانی که هر چه داریم از خدای متعال است .



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/08/18 توسط مامان الی

دختر عزیزم در پی این چند روزی که حالت خوب نبود و من بی نهایت برات نگران بودم ، تازه سینه من رو هم نمی گیری و دیگه شیره وجود مامان رو دوست نداری ....

خدا می داند که چقدر اشک ریختم و ناراحت شدم احساس بدی داشتم ، احساس می کردم بی فایده هستم.... ولی به مرور زمان من با خودم کنار اومدم و سونیا با شیشه !!

خوب این هم از این ...... دختر ناز من ۱۰ روزی هست که شیر من رو نمی خوره ...

از همه دوستای وبلاگی عزیزم هم بابت دلداری و دلگرمیشون ممنون هستم .

امشب هم می خواهیم شما رو ببریم دکتر .

سونیای عزیزم امیدوارم همیشه سالم و تن درست باشی عزیزم.

دوست دارم.



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/08/16 توسط مامان الی

این چند روزه از سخت ترین روزهای زندگی من بود .... از خودم بدم میاد . من لیاقت مادر شدن رو ندارم .خدای بزرگ کمکم کن تنهام نگذار ..... خدای من اگه بهم نعمتی رو میدی لیاقتش رو هم بده ....

خدای بزرگ دخترم رو سالم نگهدار می دونی که طاقت ندارم کوچکترین اتفاقی برای پاره تنم بیفته ...سونیا پاره وجودم ، عشقم ، همدمم ، نفسم ، دخترم ... پریروز از روی صندلی غذاش با سر افتاد روی سرامیک .

امیدوارم هیچ یک از مادرا روزی رو که من طی کردم طی نکنند ... خیلی سخته ..... دخترم جلوی چشمهای من نقش زمین شد . یک لحظه احساس کردم سرم گیج میره فقط فریاد زدم یا ابوالفضل و دویدم به طرفش .....

به خدا کمر بند صندلی رو محکم بستم این کار همیشگی من بود ولی نمیدونم چرا اینجوری شد .از بی لیاقتی خودم احساس شرم می کنم .کفایت نگهداری از یه بچه رو هم ندارم .

دخترم عزیزم بابت سیاه شدن سرت ازت معذرت می خوام بابت اینکه ترسیدی ازت معذرت می خوام بابت اینکه مادر خوبی برات نبودم منو ببخش .....

آخه مادر بودن که فقط به شعار دادن نیست  . بابا باید مادری کنی گذشت کنی ....

خدایا هر لحظه لحظه از عمرم که می گذره می فهمم که چقدر بزرگی و نعمتهات فراوانه پس التماست می کنم که ما رو به حال خودمون نگذار ....

پروردگارا بدون تو هیچم .... اگه نظرت به ما و زندگیمون نباشه فناییم . پس نظرت رو بر نگردون . بهت نیاز دارم بهت نیاز دارم بهت نیاز دارم هر چند که بنده خوبی نبودم و بابت همه بدی ها و گناههایم شرمسارم.

 



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/08/13 توسط مامان الی

دختر عزیز تر از جانم دیروز روز خیلی خیلی سختی بود .

شب قبلش نخوابیده بودی و متعاقبأ من هم نخوابیدم روز بعدش سر درد شدیدی گرفتم و شما هم از ساعت ۷ صبح گریه می کردی ... حالا گریه کن کی گریه نکن ... دیگه نمی دونستم چکار کنم کمی بردمت توی تراس آرام می شدی بعد که می آمدیم توی اتاق دوباره گریه می کردی .

تا عصر که بابایی اومدن یک ریز اشک ریختی دیگه نمی دونستم چکار کنم آب بهت دادم غذا دادم پوشکتو عوض کردم ... دیگه هر کاری که فکرش رو می کردم انجام دادم ولی شما چشمهاتو بسته بودی و دهنت رو باز کرده بودی ...

الهی بمیرم خیلی اذیت شدی ... عصر که بابایی اومدن کمی راهت بردن و خواباندنت .

من هم روم به دیوار همینجور بالا می آوردم تا اینکه خوابم برد.

نصف شب از خواب بیدار شدم دیدم شما و بابایی توی حال خوابتون برده ... بدون رختخواب و رو انداز و ...

خلاصه از بابایی خواهش کردم امروز رو پیش ما ماندند ... صبح که از خواب بیدار شدیم شما تب داشتی ( از زیر بغل ۳۷/۵ بود ) 

خلاصه لباسهاتو کم کردیم و دست و پاتو شستیم و بهت آب دادیم . کمی تبت پایین اومد . ولی کامل تبت قطع نشد .

من کمی بهتر شدم . راستش فکر می کنم مشکل اصلی من بی خوابی بود . وقتی کمی خوابیدم دنیا زیبا شده بود .... و حالم هم بهتر .

حالا هم بابایی رفتند والیبال و من و شما هم در منزل هستیم .

الهی قربانت برم من رو ببخش مامانی می دونم دیروز خیلی اذیت شدی ولی چکار کنم دیگه آخه حال و احوال من هم خوب نبود.

دوست دارم .




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/08/10 توسط مامان الی

امروز روز تولد امام رضا (ص) هست . الان می تونم بگم روحم توی حرم امام رضا (ص) است . دلم می خواد باهاش حرف بزنم براش درددل کنم از قبل از گذشته از حال بگم ....

امام رضای عزیزم دوستت دارم ، برای همه چیز ازت ممنونم ، یادم می یاد خیلی وقتا با شما حرف زدم و درددل کردم بودن با شما از تنهایی درم آورده خیلی وقتا جوابمو دادید بطوری که انگار جلوی روم نشسته بودید و کاملا بهم گوش می دادید .....

امام رضا می دونم که در حقم پدری کردید . می دونم که هر چی از ته دل ازتون خواستم بهم دادید می دونم که دست خالی رهام نکردید .... این رو هم می دونم که بنده خوبی نبودم ولی بازهم تنهام نگذاشتید .

امام رضای عزیزم بازهم خواهش دارم بازهم ازتون می خوام تنهام نگذارید بازهم می خوام دست نوازشتون رو از روی سر من و همسر و دخترم کنار نزنید بهتون احتیاج دارم ...... همیشه بهتون احتیاج داشتم و دارم و خواهم داشت .

دوستون دارم برای کرم و معرفت و بودنتون .

یادم هست روزهایی رو که با دلی پر از غم اومدم حرمتون و ساعتها توی یکی از صحنها می نشستم و باهاتون درددل می کردم در آخر دلم نمی خواست برم .

با دلی پر از نگرانی می اومدم با آرامش می رفتم .

امام رضای عزیزم دوستون دارم ..... دوستون دارم .....smileys

تولد امام رضا امام هشتم شیعیان رو به همه تبریک می گم و این رو بدونید که ما باید به وجود این امام عزیز افتخار کنیم .....




نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/08/08 توسط مامان الی

 دختر عزیزم دیروز کلی برای مامانی شیطونی کردی و من تصمیم گرفتم تمام روزتو به برات به تصویر بکشم ، البته عکسهاش در ادامه مطلب گذاشته شده .



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/08/07 توسط مامان الی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه








Lilypie 1st Birthday Ticker